آدم توی آینه

آدم توی آینه با تو، با من و هر چه بود می‌جنگید...

گمونم اون سمت تمام دریاهای جهان منتظرمی

سلام. این نامه را برای تو می‌نویسم و امیدوارم هیچ‌وقت گذرت به اینجا نیفتد. این نامه را برای تو می‌نویسم که از دوست و آشنا و غریبه... هر کسی رسید بخواند به جز تو. اما اگر اینجایی و داری این نامۀ ترسو را می‌خوانی، سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. حال من هم خوب است. خیلی خسرو شکیبایی‌وار خوب است. یعنی که «ملالی نیست جز دوری شما» و این حرف‌ها. راستش فکر می‌کنم واقعاً خوبم. خوبم چون تو گاهی حالم را می‌پرسی و من همیشه در تلاشم خوب باشم که وقتی پرسیدی «خوبی؟» و گفتم «خوبم.» دروغ نگفته باشم. دوست ندارم به تو دروغ بگویم. البته راستش را بخواهی دروغگوی خوبی هم نیستم. هیچ‌وقت دروغ گفتن را بلد نشده‌ام اما پیش تو یک نفر دیگر بدترین دروغگوی دنیا می‌شوم. رسوای زمانه می‌شوم پیش تو. دلگیر هم نیستم از این ماجرا. خوب است. خوب است که آدم دلش بخواهد به‌خاطر یک نفر رسوای زمانه شود. بالاخره این هم از عوارض جانبی عشق است.

 

گفتم عشق. بنا را می‌گذارم بر اینکه تو این نامه را نمی‌خوانی و اینجا دیگر از چیزی نمی‌ترسم. بی‌پرده می‌گویم؛ من... عاشقت شده‌ام. شاید اگر آن آدم قبلی بودم با ترس‌ولرز و تردید می‌نوشتم که گمان می‌کنم دوستت دارم و هر چه می‌شد خودم را عاشق صدا نمی‌کردم. اما حالا دیگر آن آدم قبلی نیستم. چون تو را دیده‌ام آن آدم قبلی نیستم. ۲۴ آذر ۱۴۰۲ بود که همین جا نوشته‌ای را منتشر کردم که در آن از عشق نوشته بودم. از زمین و زمان شاکی بودم. مانده بودم که آخر چرا یک بار نشده که درست‌وحسابی عاشق کسی باشم و کسی عاشقم باشد. همیشه یک جای کار می‌لنگیده. یقۀ خودم و خدا و سرنوشت را گرفته بودم که چرا همیشه عشق‌های نصفه‌نیمه سر راه من می‌آیند؟ خودت هم می‌دانی که حالا که این را می‌نویسم هم کسی عاشقم نیست. اما دیگر برایم مهم نیست. چون تازه دارم معنی عشق را یاد می‌گیرم. تو یادم دادی. بدون اینکه خودت بفهمی. من نمی‌دانم آخر این ماجرا چه می‌شود اما می‌دانم که این‌بار دیگر احساس بدی ندارم. این‌بار عاشق شده‌ام؛ خیلی خیلی کامل و واقعی عاشق شده‌ام. می‌دانم که عشق یک‌طرفه، نصفه‌نیمه بودنش از اسمش هم مشخص است. اما گمان می‌کنم من خودم تنهایی آن‌قدری دوستت دارم که برای کامل بودن این عشق کافی باشد. خلاصه که ممنونم. نمی‌دانم تا کی قرار است در زندگی من بمانی، اما تا همین جایش هم از تو ممنونم. ممنونم که نشانم دادی به‌خاطر عشق می‌توانم چه آدم بهتری بشوم. ممنونم که آمدی و دیوانه‌ام کردی. کنایه نمی‌زنم. جدی می‌گویم. این حجم از دیوانگی را قبل تو تجربه نکرده بودم. قبل تو این‌همه شجاع نبودم اصلاً.

 

شاید بگویی اگر شجاع بودم که نامه‌های یواشکی و بی‌مخاطب نمی‌نوشتم. اگر شجاع بودم همین‌ها را به خودت می‌گفتم. اما تو نمی‌دانی... نمی‌دانی از کجا شروع کرده‌ام و به اینجا رسیده‌ام. می‌گویند عاشق ترسو نیست. عاشق دلش را به دریا می‌زند. اما نمی‌دانند... تو هم نمی‌دانی... نمی‌دانی این من که حالا آب تا زیر چانه‌ام بالا آمده وقتی تو را دیدم لب ساحل نبودم که. توی بیابان بودم. تا خود دریا پابرهنه دویدم به‌خاطر تو. می‌ترسم از این جلوتر بیایم اما... به‌خاطر تو بود که تا اینجا آمدم. وگرنه منِ مجنونِ بیابان‌گرد را چه به دریا؟ یک بار که داشتم به همین چیزها فکر می‌کردم و دست‌وپازنان توی دریا به طرفت می‌آمدم، دیدم که هنوز هم خیلی از من دوری. دستم به تو نمی‌رسد. آن‌شب این جمله را نوشتم: «گمونم اون سمت تمام دریاهای جهان منتظرمی.» چون آنجایی که تو ایستاده‌ای، بعید است به این نزدیکی‌ها باشد. باید دریادریا غرق شوم تا به تو برسم.

 

ذهنم یاری نمی‌کند که امشب بیشتر از این برایت بنویسم. اما قول می‌دهم که این نامۀ آخرم نباشد. نه که خیال کنم برای تو مهم است. نه. به خودم دارم قول می‌دهم. تو که اصلاً قرار نیست هیچ‌کدامشان را بخوانی. من اما همین جا هستم و دوستت دارم و خودت را ندارم اما مراقب خیالت هستم.

Designed By Erfan Powered by Bayan