آدم توی آینه

آدم توی آینه با تو، با من و هر چه بود می‌جنگید...

It's never all bad

قول داده بودم بار بعدی که اینجا می‌نویسم از چیزهای خوب بنویسم. پس حالا که حالم خوب است سلام. یک جایی بین پست قبلی و این پست دلم خواست بیایم و از این بنویسم که آدم‌ها چه‌قدر عوضی‌اند و چه‌قدر موقتی‌اند و چه‌قدر نمی‌شود بهشان اعتماد کرد. اما ننوشتم. خوشحالم که ننوشتم. چون حالا می‌توانم از آدم‌های خوب و لحظه‌های خوب بنویسم. 

یک: آذرماه سولویگ را دیدم:) سولویگ شبیه بکمن زیباست. به عمیق‌ترین و انسانی‌ترین شکل ممکن. از اولین باری که پرنیان نوشته‌هایش را برایم فرستاد این را فهمیدم. یکی را فرض کنید با ظاهر زیبا، ذهن زیبا و روح زیبا. یک بار یکی از دوستانم به شکل جالبی توصیفم کرد که می‌خواهم از شیوه‌اش کمک بگیرم. سولویگ، تو اگر رنگ بودی آبی آسمانی می‌شدی و اگر نوشیدنی بودی، شربت بهارنارنج. نمی‌دانم این دو تا را دوست داری یا نه اما برای من همین قدر آرام و دلنشینی. راستش را بخواهی من بلد نیستم در دیدار اول با آدم‌ها گرم بگیرم. اما با تو حرف زدن از همان لحظۀ اولش ساده بود. آن روز واقعاً برایم روشن‌تر از آن بود که بتوانی تصور کنی.

دو: امروز آخرین روز این ترم بود. صبح که بیدار شدم واقعاً نمی‌خواستم از جایم بلند شوم. اما چاره‌ای نبود. بلند شدم. گردنبندی که محمدعلی برایم گرفته گردنم انداختم و از خانه بیرون زدم. چند ساعت بعد، حالم بهتر شده بود. تو را دیدم و دیدنت این بار دیگر قلبم را به درد نیاورد. توانایی خوددرمانی روح آدم واقعاًً چیز عجیبی است. بعد با پرنیان رفتیم اختتامیۀ نشریه‌های دانشگاه. لذت بردیم و خندیدیم و در راه برگشت امینم گوش کردیم و ترکیب شب و امینم احتمالاً یکی از بهترین ترکیبات دنیاست.

سه: آفیس را به تازگی شروع کرده‌ام. خاص است. از دوست داشتنش خوشم می‌آید. از اینکه طنز مریضش را درک می‌کنم خوشحالم. و شخصیت‌هایش عجیب و غریبند. جیم را خیلی دوست دارم. خیلی زیباست. انگار تازه از یک تابلوی نقاشی بیرون آمده. دوایت را هم دوست دارم. مرا یاد شلدون می‌اندازد. یک آدم باهوش و احمق. مایکل هم که واقعاً دیوانه‌ترین شخصیتی است که در سیت‌کام‌ها دیده‌ام. بعید است کسی عاشقش نشود.

چهار: به خودم افتخار می‌کنم. دارم تمام تلاشم را می‌کنم که خوشحال باشم. که خودم را خیلی خیلی زیاد دوست داشته باشم. بیشتر از بقیۀ آدم‌ها. حالا هم دوباره قول می‌دهم که اینجا از پیشرفت‌هایم در راه یاد گرفتن خوشحالی بنویسم. این پست آنی که می‌خواستم نشد. اما دست‌کم سبز بود و بوی زندگی می‌داد، نه؟

وای من یک جا وسط این پست، گوشی رو گذاشتم رو زمین و یه کم با بزرگترین لبخند ممکن دور خونه راه رفتم، چون نمی‌تونستم جیغ بزنم. من عاشق آبی آسمونی‌ و شربت بهارنارنجم. و خیلی خوشحالم که اون روز همون‌قدر که برای من دوست‌داشتنی و زیبا بوده، برای تو هم بوده.

من هم بهت افتخار می‌کنم که داری تمام تلاشت رو برای خوشحالی و دوست داشتن خودت می‌کنی. تلاش زیبا و ارزشمندیه و امیدوارم ثمره‌ش رو توی زندگی‌ت ببینی. :)) 

وای خیلی خوشحالم که تو هم دوستشون داری:)))
خیلی ازت ممنونم زیبا.

داش عاشقتم امیدوارم تا اخر عمرم پستی همینقدر خوش حس و خوش حال بخونم ازت:)

ووی ماچ بهت:)
فعلا که برنامه همینه 😎
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan