حالا دو هفتهس که هر شب بیشتر از شب قبل احساس تنهایی میکنم. دو هفتهس که هیچچیز بهتر نمیشه. دو هفتهس که مدام گریهم میگیره. سر کلاس. پیش دوستام. همه جا. همه جا گریهم میگیره. فقطم دو بار به خودم اجازه دادم که واقعاً گریه کنم. کاش میتونستم بهتون بگم که دو هفته پیش برام اتفاق وحشتناکی افتاد که به این روز افتادم. ولی هیچی نشد. فقط یک لحظهای که دقیقا نمیدونم کی بود، گریهم گرفت. از اون موقع تا حالا هم دارم بغضمو با خودم این طرف و اون طرف میبرم. نه. اتفاق تازهای که نیست. همیشه حالم بده. اصلاً افسردهام و این چیزا. ولی یه وقتایی تحملش خیلی سخت میشه. یه وقتایی با شنیدن سادهترین حرفا احساس میکنی الانه که بشکنی. و واقعاً میترسم. میترسم حالم اونقدر بد شده باشه که نتونم به حالت عادی برگردم.
راستشو بخواید، به اینجای متن که رسیدم موندم که چهطور ادامه بدم. بالاخره آدم فقط تا یه جایی میتونه از دردی بگه که دلیلشو خودشم هنوز نفهمیده. ولی فکر کنم حالا میتونیم بریم سراغ عشق:)
من از عشق هیچی نمیدونم. هیچی هیچی. یعنی حتی نمیدونم احساساتی که تا الان داشتهم چی بودن. عشق یا دوست داشتن یا اصلاً مسخرهبازی هورمونها. اما کمکم دارم میترسم که هیچوقت تجربهش نکنم. وقتی دوستام این جمله رو میگن خیلی بهشون گیر میدم. اول جوونی که نمیشه چنین حرفی زد. هنوز کلی وقت هست و این حرفا. ولی یه وقتایی نمیتونی از دست ذهنت فرار کنی. یه وقتایی میگی اگه تا آخرش همین باشه چی؟ اگه تا آخرش همه چی نصفهنیمه باشه چی؟ یا فقط من طرفو دوست داشته باشم و بعد از چند سال مسیرم باهاش یکی بشه و بعدش بفهمم توی رابطهس و مجبور باشم اوری فاکینگ ویک ببینمش. یا دوطرفه باشه ولی دو تا آدم ترسو به هم افتاده باشیم و به جای همدیگه تصمیم بگیریم. یا اصلا فکر کنم چیزی بوده در صورتی که هیچوقت حسی در کار نبوده. جدی زندگیم قراره همین باشه کلاً؟ چون به نظر میآد تمام سناریوهای دوست داشتن نصفهنیمه رو تجربه کردهم.
گمونم توی این سن تنها بودن موضوع خیلی مهمی نیست. حتی مطمئن نیستم که دلم میخواد توی رابطه باشم یا نه. نمیدونم. فکر کنم فقط میخوام مطمئن باشم که یه روزی واقعیشو تجربه میکنم. اگه تجربه نکنم هم بعید میدونم اتفاق خاصی بیفته. اما فکر کردن بهش گاهی غمگینم میکنه.
بگذریم. فردا دوباره دانشگاه. دوباره بیرون رفتن از خونه. دوباره حرف زدن. من حالم خوب نیست ولی زندگی پرقدرت در جریانه. الانم چون بلد نیستم این نوشته رو تموم کنم بیاید نامهای که هری برای سیریوس نوشت بخونید. چون احساساتمو بهتر از خودم بیان کرده:
«پانمدی عزیز، امیدوارم حالت خوب باشه. اینجا داره سردتر از قبل میشه. زمستون بدون شک توی راهه. با اینکه به هاگوارتز برگشتهم، بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم. میدونم که تو یکی اینو بهتر از هر کسی درک میکنی.»
پ.ن: نمیدونم چرا فقط وقتایی که دیگه نمیتونم بدبختیامو تحمل کنم اینجا مینویسم. قول میدم دفعۀ بعد که مینویسم از چیزای خوب باشه:)
- جمعه ۲۴ آذر ۰۲