آدم بعضی شبها تمام میشود... بعضی شبها... میتوانی ورق خوردن صفحهٔ کتاب زندگیات را حس کنی... بی آنکه اتفاق خاصی افتاده باشد. فقط اجازه میدهی موسیقیای آغاز شود و چهار دقیقه و بیست و چهار ثانیه بعد تولد هزار سالگیات را جشن میگیری...
خوابم میآمد اما نمیخواستم بخوابم. بیهدف در تلگرام میچرخیدم که آن اتفاقی که باید میافتاد راهش را از دل یکی از کانال ها به زندگیام باز کرد. همینطور بی دعوت... میدانی چه میگویم؟ مثل وقتی که سربهزیر داری به خانه میروی... بی آنکه به چیز خاصی فکر کنی. که یکباره باران میبارد و تمام معادلاتت را به هم میریزد:)
این آهنگ اینطوری وارد خلوتم شد. دعوتش نکردم اما انگار منتظرش بودم. انتظار باران را نداشتم اما وقتی آمد دنبال پناهگاه نگشتم.
I can't sleep tonight
Everybody saying everything is alright
Still i can't close my eyes
I'm seeing a tunnel at the end of all these lights
و فقط میخواهم گریه کنم. نه. میخواهم زار بزنم. میخواهم بروم بالای کوه و پابهپای Travis این جمله را آه بکشم:
?Why does it always rain on me
- شنبه ۱۸ بهمن ۹۹