نه. درست نمیشه. فکر میکردم اگه درست نشه هم دستکم من میتونم از پسش بربیام. گفتم این ترم که تموم بشه همه چیزو میذارم پشت سرم و سعی میکنم خودمو نجات بدم. گفتم راحت که نیست. ولی من میتونم. هی دستوپا زدم که غرق نشم و دقیقاً وقتی میخواستم از زیر آب بیام بیرون و یه نفسی بکشم انگار یکی اومد و به زور زیر آب نگهم داشت. دیگه هیچ چیز درست نشد. منم قویتر نشدم. فقط خستهتر شدم و ناامیدتر. الان خیلی دلم میخواد مثل همیشه از امید بنویسم و بگم آره درسته که دارم خفه میشم ولی یه روز خوب میآد و تا ابد که نمیتونه اینجوری بمونه. ولی نمیتونم. معلومه که تا ابد اینجوری نمیمونه. ولی من دیگه نمیدونم بهجای من کی قراره از این جهنم بیاد بیرون. نمیدونم قراره بعد از اینا به چه آدمی تبدیل بشم. نمیدونم قراره قویتر بشم یا بشم آدم افسردهای که دیگه هر کاری میکنه نمیتونه از امید بنویسه.
الان فقط میدونم که میترسم و غمگینم و درد دارم و کمکم دارم یاد میگیرم که کمتر گریه کنم. و فقط من نیستم. فقط من نیستم و دیدن عذاب کشیدن اطرافیانم بیشتر از اونی که فکرشو بکنید آزارم میده. دلم یه سفر چندروزه میخواد. نمیدونم کجا. فقط میدونم که میخوام تنها باشم. دلم میخواد دو هفته غیبم بزنه مثلاً. ولی یاد گرفتم که حتی اگه فرار کنی هم خستگیت درنمیره و وقتی برگردی همه چیز مثل قبله. شایدم بدتر. آهان، اینجا اونجاییه که همیشه مینویسم که ولی من قویتر از اینهام و میجنگم و دووم میآرم. متأسفم. کاش میتونستم اینا رو بگم. ولی مجبورم بگم خستهام و تمومش کنم. خستهام. خیلی خستهام.
- چهارشنبه ۲۱ تیر ۰۲