آدم توی آینه

آدم توی آینه با تو، با من و هر چه بود می‌جنگید...

Can you bump me on the head

...I don't know why my heart is still beating

 

این تمامِ چیزی‌ست که می‌توانم دربارۀ این فیلم بگویم. فیلمِ «پسری در پیژامۀ راه‌راه»

 

به جنگ که فکر می‌کنم، درد تمام وجودم را فرا می‌گیرد. و به جنگ جهانی دوم که فکر می‌کنم، انگار... انگار فقط این جمله توی ذهنم می‌آید که: «بالاتر از سیاهی که رنگی نیست...» 

و گمانم بخواهم این عقیده را نگه دارم؛ دست‌کم تا زمانی که چیزی از آن سیاه‌تر هم پیدا شود.

اما حالا فقط به تمام آدم‌هایی که در آتش جنگ جهانی سوختند، فکر می‌کنم. و به تمام آرزوهای نابودشده و به آن‌هایی که اجازۀ آرزو کردن نداشتند. غیر از آرزوی مرگ... به مرگ فکر می‌کنم و شکل‌های دیگرش...

 

هر بار که اوایل فیلم یا کتابی می‌فهمم،دربارۀ جنگ جهانی است یا ربطی به آن دارد، بخشی از وجودم (تقریبا همه‌اش) می‌خواهد آن را کنار بگذارد و با بیشترین سرعت ممکن فرار کند.اما انگار همیشه آن بخشِ دیوانه که می‌خواهد بنشیند و باز هم از تاریک‌ترین لحظه‌های تاریخ بشر بشنود، پیروز می‌شود.

 

حالا دیگر فقط اینجا نشسته‌ام. همین. نمی‌دانم باید چه‌کار کنم. کاش می‌توانستم یک‌جوری حافظه‌ام را بریزم دور. یا چنین چیزی...

 

یک جایِ اسپایدرمن هست که یکی از شخصیت‌ها حافظه‌اش را از دست می‌دهد و دیالوگی که در این باره رد و بدل می‌شود، با تمام سادگی‌اش می‌تواند توصیفِ حال الانم باشد:

 

I get a bump on the head and I'm as free as a bird+

 

?Can you bump me on the head-

Designed By Erfan Powered by Bayan