آدم توی آینه

آدم توی آینه با تو، با من و هر چه بود می‌جنگید...

آغاز

این اولین پست این وبلاگ است. جملهٔ اولم را بگذار به حساب اینکه شروع کردن همیشه برایم سخت است. یک نفر می‌گفت وقتی می‌خواهی بنویسی جمله‌ی اول را چرت و پرت بنویس. ادامه‌اش دیگر کاری ندارد. می‌گفت مثل نقاشی است. اگر همان اول یک خط بی‌خودی روی کاغذ سفید بکشی دیگر به نظرت نمی‌آید که شروع کردن سخت است. تمام ترس ما، از سفیدی کاغذ است. از خراب کردنش. ولی اگر همان اول خرابش کرده باشی، از ادامه دادنش نمی‌ترسی.

بگذریم...می‌خواهم کمی از نوشتنم، بنویسم. مدت‌هاست می‌گویم که دیگر نمی‌توانم بنویسم اما... می‌دانم واژه‌هایم هر جا بروند، باز هم به من برمی‌گردند. و حالا برگشته‌اند. هنوز مثل قبل نیستم اما دست‌کم چیزی برای نوشتن دارم.

می‌گویند «همهٔ راه‌ها به رم ختم می‌شوند.» همهٔ راه‌های زندگی من به کتابخانه ختم می‌شوند.یعنی هر چقدر هم که خواسته یا ناخواسته از راه اصلی‌ام که خواندن و نوشتن است دور شوم، آخرش چیزی... یا کسی... سر راهم سبز می‌شود و می‌گوید کجا؟ این راه مال تو نیست.

خلاصه که به دنیای واژه‌ها برگشتم:)

این بار از راه این وبلاگ...

 

Designed By Erfan Powered by Bayan